|
سلام به همه دوستان مثل اینکه صعودهای 6 ماهه اول سال به همین دماوند ختم میشه . دماوند جبهه شمال شرقی به سرپرستی اقای اسماعیلی با 13 نفر کوهنورد .. روز چهارشنبه ساعت 8:30 صبح مورخ با 88/5/21 به سمت جاده هراز و ناندل حرکت کردیم ساعتهای 5 بعد از ظهر به روستای ناندل رسیدیم برای رسیدین به روستای ناندل باید از روستهای گزنک و میانده بگذری به روستا که رسیدیم قرار بر این شد که شب خونه اقای صالحی یا خونه کوهنورد بخوابیم .البته من که اصلا تحمل اونجا خوابیدن نداشتم چون خیلی خیلی خفه بود با چند نفری از بچه ها به بیرون خونه روی ایوان چادر زدیم و شب همون جا خوابیدیم .صبح ساعت 5 صبح سوار نیسان شدیم تا به طرف چابکسر که محل تحویل کوله ها به قاطرها بود رفتیم بین راه 2 نفر از بچه های گروه به سمت جبهه شمالی حرکت کردند تا یخچال دوبی سل را صعود کنند و شدیم 11 نفر برای جبهه شمال شرقی به چابکسر که رسدیم قاطرها هنوز اماده بارگیری نبودند به همین جهت بچه ها با کوله های سبک به طرف بالا رفتند ومن به همراه یک نفر دیگه موندیم تا قاطرها بارگیری بشند بعدش ما حرکت کنیم. بعد از این که بارها به روی قاطرها رفت ما هم حرکت کردیم خوب چون من کوله سنگین میکشیدم دوستم مراعاتم میکرد و زیاد تند نمیرفتیم وسطهای راه گروه دیدیم و به تیم ملحق شدیم ساعت 8 که از اونجا حرکت کردیم ساعت 1:30 به تخت فریدون رسیدیم و با چادرهایی که از روز قبل دچار طوفان باد شده بودند مواجه شدیم که همه داغون شده بودند .هنوزم باد میومد بادگیر پوشیدیم منتظر شدیم که قاطرها بارها بیارند بالا تنها اشتباهی که کردم باید چادر خودم که با یکی از دوستام مشترک بودیم با کوله به بالا میاوردم بالاخره بعد از 2 ساعت تاخیر جناب اقای قاطر به همراه خانم بچه تشریف اوردند و همه بچه های گروه تشویقشون کردند مثل اینکه تو راه چپ کرده بود .یکی از اعضای گروه قبل از اینکه قاطرها برسند به طرف قله حرکت کرد تا تنهایی قله فتح کنه ولی وقت کم اورده بود برگشته بود چادرها میان سنگها هر جا که مسیر باد کمتر بود برپا کردیم حسابی هم محکم کردیم تا بلایی سرشون نیاد سرپرست گفت ساعت 4:30 به طرف قله حرکت میکنیم کم کم هوا داشت تاریک می شد ساعت 9 شب بود که هم چادریم گفت مسلم اب نداریم برو اب بیار خوب منم عشقم این کارها هستش قوطی های با برداشتم به سمت یخچالی که انتها اون اب داشت حرکت کردم که نزذیک نیم ساعت طول میکشید .به سمت پایین رسیدم دیدم صدای ادم میاد که میگه ماشااله موهای تنم سیخ شد گفتم خدا تو این تاریکی این باز کیه چراغ هم نداشت نور چراغ پیشانی انداختم تو چشماش که دیدم یک نفر عینکی که داره میخنده که دیگه بدتر شک کردم اخه ترسیدم جن باشه بعدش اینکه گفت راه گم کرده و دوستاش رفتن بالا دیگه خیالم راحت شد از بچه های کلوپ دماوند بود و با هم خیلی رفیق شذیم بعد از اینکه اب گرفتم گفتم شما راه بیفتید جلو و من پشت سر هوای شما دارم بیچاره زیاد حال راه رفتن نداشت به خاطر همین خیلی ارام ارام رفتیم بالا به پناهگاه که رسیدم دیدم سرپرست تیمشون مثل اینکه دنبال ایشون میگرده که علامت دادم و اومدن همراهی کردن به داخل چادر و از منم کلی تشکر کردن رفتم تو چادر یک چایی دم کردم خوردم بعدش زیپ کیسه خواب کشیدیم تا فردا صبح که ساعت 4:30 که از قبلا صحبت کرده بودیم به طرف قله حرکت کردیم مسیر نرمالی بود بعد از تقریبا 7 ساعت به قله رسیدیم که سر قدم خیلی ارام و اصولی حرکت میکرد که چند نفری که برای اولین بار بود میومدند دماوند صعود کنند بعد از عکس گرفتن روی قله به طرف پایی حرکت کردیم وساعت3:30 پایین بودیم و یک استراحتی کردیم به سمت چابکسر حرکت کردیم تا سوار نیسان بشیم از اون طرف هم سوار مینی بوس و بعدش .....شهر خودمون تو این صعود 4 نفر از بچه ها که اولین بار بود دماوند میومدند یک سوری گرفتیم و وسط راه اکبر جوجه پیاده شون کردیم این یک رسم هستش تو گروه ما بچه هایی که از جبهه شمالی میخواستند یخچال کار کنند به علت نا مناسب بودن یخ به پیشنهاد دوستان از صعود اجتناب کرده بودن ولی ان شالاله توی مهر ماه صعود میکنند. هوای دماوند تو این چند روزی که ما اونجا بودیم عالی بود فقط بادهای وحشتناکی داشت که اونم زیاد مهم نبود 9 نفر از بچه ها تو این صعود از اعضای اصلی بودند و 4 نفر مهمان یا علی........ تا صعودهای بعدی.. عکس میزارم هنوز دستم نرسیده این روابط عمومی گروه خیلی تنبل تشریف دارند.
|