تبليغاتX
///////کوهنورد تنهای صفا/////////
 
 
   
 
  این هفته هم سرپرستی با من بودش و قرار بود بریم غار گرو که برنامه کنسل کردم و به جای غار رفتیم قلعه ماران ساعت 6:30 از پا قلعه حرکت کردیم و 9 اول کاسه رسیدیم که گفتم 15 دقیقه استراحت میکنیم ناهار میریم پناهگاه میخوریم یک گروه 50 نفره اصفهان هم تو منطقه بودند که از 5 شنبه اومده بودند صدا سیما هم اونجا بود و در حال فیلم گرفتن اخه خیلی قلعه زیبا شده بود برگ درختا ریخته بود زمین نارنجی کرده بود گروه غزل هم با یکمی فاصله از گروه ما نشسته بودند.تو ساعتی که تعیین کرده بودم به سمت پایین حرکن کردیم و از مسیر پشمکی به سمت پناهگاه رفتیم ساعت 12 اونجا بودیم که بعد از خوردن غذا رقص دست تو پناهگاه ساعت 1 از مسیر باقراباد به سمت پایین رفتیم که به خوشی وسلامتی یکی دیگه از هفته ها با تمام خاطراتش تموم شد و چیزی که موند همون خنده ها و ..................

یاعلی.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  روز چهارشنبه که تعطیل بود با چند تا از بچه های باشگاه برنامه سنگنودی گذاشتیم که صبح زود  به سمت پناهگاه قلعه راه افتادیم .اول از همه یک مسیر بود که بالای مسیر کارگاه زدیم و بعد از اون مشغول کار کردن شدیم مسیر خیلی با حالی بود سنگ های مسیر خیلی تیز بودند تقریبا از ساعت 9 تا 12 مسیر کار کردیم بعد از اینکه خسته شدیم رفتیم غذایی زدیم به بدن یک چایی خوردیم یکی از هم طناب ها میخواست مسیر دیگه ای صعود کنه که شیب منفی زیادی داشت درجه نمیتونم بگم ولی سقف بودش و مسیر از قبل مربی اقای حسین تولا رول کوبی کرده بود من نشستم حمایت رفیقم صعود میکرد تقریبا مسیر 8 رول داره که تا رول 2 راحت میری ولی بعدش واقعا مشکل میشه و خیلی سخته که طبیعی از مسیر در بیای با پله رکاب تقریبا تا اول دماغه مسیر رفت و حسابی جونش گرفته بود تا مسیر دوباره جمع کرد برگشت پایین ساعت 4 شده بود دیگه بعد از کلی خستگی کوله ها جمع کردیم و به سمت پاقلعه حرکت کردیم .

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  بعد از هفته ای که رفتیم شاهوار برای ریکاوری رفتیم قلعه ماران از مسیر باقراباد به حساب ریکاوری ساعت 6 صبح از باقراباد حرکت کردیم به سمت قله ساعت 9 رسیدیم پناهگاه خوب بازی داربی هم بودش میخواستیم هرچه سریعتر برسیم بازی نگاه کنیم تو راه شعارهای بازی هم میدادیم منم میگفتم دل ما به چی خوشه اینا کجا هستن

چشمتون روز بد نبینه راهنما مسیر گم کرد بچرخ تو این جنگلها که بچرخ بعد از بعد از 2 ساعت تازه جلوی دیواره در اومدیم که دیگه نا امید شدیم از بالا رفتن همونجا نشستیم غذا خوردیم زود برگشتیم پایین و کلی هم راهنما اذیت کردیم .این هفته هم 2 نفر مهمون از مشهد داشتیم.

یا علی.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  سلام به همه بچه ها و عرض شرمندگی چون 3 هفته هستش که میخوام بیام مطلب بنویسم ولی حوصله ندارم نمیدونم چه م ر گ ی گرفتم .امروز اومدم وب بعد از مدتها دیدم نظر یکی از بچه های گروه دیدم که الان زنجان هستش باورم نمیشد خیلی خوشحال شدم دیدم از وب من سر زده .

حالا از کجا براتون بگم. از اینجا شروع میکنم 1 هفته بعد از چلپق که به خاطر شرایط بد اب وهوایی بهم خورد هفته بعد از چلپق برنامه شاهوار گذاشتیم که عشق منه دیگه اونم از مسیر نگار من و قرار بود مسیر برگشت از مسیر جاسلم باشه که تعدادمون 7 نفر بود به سرپرستی جواد یوسفیان روز 5شنبه ساعت 7 از گنبد حرکت کردیم که بریم شب روستا نگارمن بخوابیم فردا صبحش صعود کنیم .ساعت 7 که از گنبد حرکت کردیم ساعت 10 شب به روستا رسیدیم که به داخل مسجد رفتیم بعد از اینکه شام خوردیم کوله های فردا اماده کردیم .و با کلی سر صدا خوابیدیم منظورم شلوغی بچه ها بود .صبح اقای سرپرست برپا دادند 4صبح که تا 4:30 اماده شدیم و برای صعود حرکت کردیم هوا خیلی سرد بود یک برف کوچولو هم قله زده بود ولی به خاطر گرمی هوا چند روز پیش اب شده بود یال نگارمن واقعا یال طولانی هستش و اگر کسی اماده نباشه 100% وسط راه کم میاره و معمولا زمستان صعود میشه به خاطر کم برف بودنش ولی خیلی بادگیره بالاخره با تلاشی که همه بچه ها انجام دادیم بعد از 5 ساعت نزدیکهای زین اسبی رسیدیم که تا قله 2 ساعت دیگه راه بود یکی از بچه ها که دیگه توان بالا اومدن نداشت و قبل از صعود هم پیش بینی میشد که مناسب این صعود نیست دیگه توان صعود نداشت منم چون عقب دار گروه بودم به سرپرست گفتم که ارتفاعش کم میکنم شماها برید که اجازه صادر نشد گفت نه تو برو من خودم میبرمش پایین سرپرستی هم به یکی دیگه از بچه ها واگذار کرد.همه اعضای گروه پشت سر هم و حمایت همدیگه ساعت 11:30 به قله رسیدیم .و خدا رو شکر کردیم که باز این توانایی داد که بتونیم بهش نزدیکتر بشیم .بچه های گرگان هم در حال برگشت بودند که شب مانی قله داشتند و بچه های گروه فراز هم بالا قله بودند به هم که رسیدیم تبریک گفتیم اونا از مسیر تاش صعود کرده بودند با تعداد 3 نفر بعد از گرفتن عکس و خوردن غذا که خیلی هم چسبید با گروه فراز خداحافظی کردیم و به سمت پایین برگشتیم قرار برگشت مسیر جاسلم بود که مخفف اسم مسلم و جواد هستش که کل این مسیر توی دره هستش و کل مسیر کنار اب هستی خیلی مسیر بکر وزیبایی هستش که من وجواد این مسیر اول های سال کشف کردیم تو مسیر خرس و اهو و مار هم وجود داره که ما به خرسها برخورد نکردیم ولی به مار و اهوها برخورد کردیم .مسیر کلا فنی هستش و طناب انفرادی حتما باید داشته باشی.قبل از اینکه تو مسیر بیام بچه های گروه گفتن پشت سر تو نمیام چون مسیر 1 بار بیشتر نرفتی منم گفتم هر طوری که دوست دارید که همون موقع جواد زنگ زد و گفت مسلم بچه ها از مسیر جاسلم بیار منم که کلی خوشحال شدم ولی جون بچه ها تا برسیم پایین گرفتم بالاخره با همه مشکلاتی که بود این صعود با موفقیت انجام شد . جای همه دوستان خالی ....................

یا علی.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  سلام به همه دوستان .الان 2 هفته که مطلبهای هفتگی نمینویسم به خدا حوصله ندارم .خوب میخوام بگم تو این 2 هفته چه کار کردم .

اخرین جمعه ماه رمضان که رفتیم به همراه گروه افطاری توی طبیعت باشیم .20 نفری میشدیم که تصمیم گرفتیم بریم پناهگاه پشمکی که چون بارون هم خیلی شدید بود بهترین جا برای در امان بودن از بارون بود من که مثل همیشه چادرم بیرون زدم گفتم سیل هم بیاد شب اینجا میخوابم .مسیر حرکتمون از پاقلعه بودش چون روزه بودیم گفتیم زیاد فشار به بچه ها نیاد .افطار همه بچه ها دور هم خوردیم جای همه تون خالی عجب افطاری بودش یکی از خانم ها کوفته اورده بود همه کوفته ها له شده بود ولی با این حال خیلی خوشمزه بودش بعد از افطار اهنگ گذاشتیم پناهگاه که غیر از ما کسی دیگه نبود رو سرمون گذاشتیم و حسابی شلوغی کردیمبعدش رفتیم تو مراسم گوشت خوری که دعوت یکی از بچه ها بودیم گوشت زدیم به بدن منمکه خیلی قر داده بودیم رفتم تو چادرم بخوابم ولی از شانس من باد طوفان بدتر شد و میل دل من فقط چشمام بسته بود ولی خواب نبودما .چند تا از بچه ها دلشون نیومده بود من تنها بخوابم اومدن تو چادرم 3 نفر بودن با خود من میشدن 4 نفر بخدا چادر من 2 نفره بهشون گفتم یک نفرتون میتونه بمونه که یکیشون موند منم انداخت دم در چادر خودش زیر انداز نداشت زیر انداز منو گرفت منم روی زمین خدا چشمام بستم خوابیدم خدا رو شکر تا صبح بارون اومد ولی بارون توی چادر نیومد .بعدش که بلند شدیم سوار مینی شدیم برگشتیم.و.و


برنامه بعدی این هفته قرار بود بریم چلپق جاده خوش ییلاق بازم مثل هفته پیش بارون شدیید میومد خوب چلپق هم بادهای بدی داره مخصوصا اگر بارون یا برف باشه صبح زود جای باشگاه ایستاده بودم که از قبلا بهم گفته بودن قرار ساعت 4:30 حرکت کنیم ولی به دلیل اعلام سیل برنامه کنسل شده بود من خبر نداشتم .تا ساعت 5 صبح ایستادم ولی دیدم خبری نیست زنگیدم به سرپرست گفت دیشب s دادم ولی مثل اینکه به من نرسیده منم که حالم گرفته شده بود داشتم برمیگشتم که گروه پزواک دیدم که قرار بود برن قاسم خان طرفهای همون چلپق بعدش با اونا همراه شدم اول رامیان که رسیدیم جاده به علت بارندگی زیاد بسته بودن هیچی دیگه پیاده شدیم پس گفتیم اینجوری باشه برای قاسم خان وقت کم میاریم همون جاده اسفالت تا باقر اباد از اون طرف هم به پناهگاه میریم توی راه بودیم که تقریبا نیم ساعتی حرکت کرده بودیم که داماددمون دیدم که با ابجی و دختر عموهام دارند میرن طرف شاهرود برای اینکه دختر عموم بزارن خوابگاه منم که دیگه حس پیاده رفتن تو اسفالت نداشتم از سرپرست گروه اجازه گرفتم با اونا همراه شدم .راستی اینم بگم که وقتی ما از مینی بوس پیاده شدیم بعد از 15 دقیقه جاده باز کرده بودن اینم از شانس ما بود دیگه....و.و.و.

اینم از 2 هفته ای که گذشت.

یا علی


 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  فعلا چون تو ماه رمضان هستیم برنامه سنگین نمیتونیم اجرا کنیم و مجبورم که زیاد از شهر دور نشیم ساعت 8:30 صبح جمعه کوله انداختم پشتم به سمت القجر حرکت کردم البته تنهایی ساعت 9 صبح پای کار بودم و خیلی ارام ارام به سمت سنگها حرکت کردم .سنگهای کوتاهی که بدون ابزار کار میکنیم حداقل 4 متری ساعت 10 که رسیدم بالا چادر زدم و حسابی استراحت کردم تقریبا 1 ساعتی خوابیدم و بعدش رفتم سراغ سنگها و حسابی تمرین کردم چون تنها بودم خوب میخوردم زمین تا ساعت 1 بکوب کار میکردم و خیلی خسته شده بودم اومدم نمازم خوندم و دوباره رفتم تو چادر خود به خود خوابم برد که موبایلم زنگید دیدم ساعت شده نزدیکهای 4 بعد از ظهر اومدم بیرون صورتم شستم و رفتم مسیرهایی که صبح کار کرده بودم دوباره با همون سنگها مشغول شدم.دیگه حسابی که از کتف افتادم اومدم وسایلم جمع کردم از صبح یک نفر هم از اون مسیر رد نشد و مردیم که یک ادم ببینیم .لوازمم جمع کردم به سمت پایین حرکت کردم که تو راه بچه های گروه دیدم که گیر دادن باید با ما بیای دوباره بالا گفتیم یک بار با اینا بریم بالا کخ خیلی هم خوش گذشت بعدش با همون بچه های گروه برگشتم خونه..

یا علی.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  روز پنجشنبه برای اینکه روزه هامون به هم نخوره ساعت 4 بعد از ظهر به سمت بی بی حلیمه حرکت کردیم به همراه گروه پژواک البته گروه صفا هم برنامه بی بی حلیمه داشت ولی من با پژواک رفتم حالا به دلایلی ساعت 4 که از گنبد حرکت کردیم 5 بعد از ظهر پای کار بودیم و بعد از اماده شدن از روستای قورچای به سمت بی بی حلیمه حرکت کردیم .من به اتفاق یکی از دوستام اجازه گرفتیمکه جلوتر بریم که اجازه صادر شد یک مسیر پیش گرفتیم که حسابی کلافه شده بودیم چون مسیر خیلی مشکلی بود اونم با دهان روزه خیلی حال گیری بود ولی تا اخرش رفتیم بعد از 2 ساعت به بالای امامزاده بی بی حلیمه رسیدیم که چیزی به افطار هم نمونده بود مثلا کیخواستیم زودتر برسیم بالا ولی بچه ها که از ما دیرتر حرکت کرده بودن تقریبا هم زمان با ما رسیدن بچه های گروه صفا هم 13 یا 14 نفری میشدند که دور هم جمع شده بودند و سفره افطار هم پهن کرده بودن و منتظر اذان بودند.من هم سریع چادر زدم وسایلم گذاشتم تو چادر در چادر بستم رفتم پیش بچه ها که گفته بودن بیا باهم افطار بخوریم جا تون خالی رفتیم اونجا کلی ما رو اذیت کردن به خاطر اینکه با گروه دیگه اومدم ولی منم که از رو نمیرفتم تا ساعتهای 11 با بچه های گروه می خندیدیم دست میزدیم میرقصیدیم کلی حال داد بعدش که علی اسماعیلی گفت که مسلم بیا بریم خشم شب (خشم شب یک اصطلاحی هستش که اگر جایی شب مانی داریم میریم شبانه اون منطقه بررسی میکنیم)منم اماده شدم فکر کردم تیم واقعا تیم خشم شب باشه ولی وقتی حرکت کردیم با خودم گفتم نه با این گروه حال نمیده این عملیات اجرا کنی .تقریبا 1:30 با گروه بودم بعدش به علی اقا گفتم من برمیگردم پایین که خیلی هم اصرار کرد بمون ولی دیگه حوصله اونجوری حرکت کردن نداشتم.دوبراه اومدم پیش بچه های گروه صفا که هنوزم بیدار بودن و قصد خوابیدن نداشتن .دور اتیش نشستیم چایی دم گذاشتیم خوردیم.ساعت 2 بامداد بود  منم دیدم بچه ها کم کم باطری هاشون تمام میشه به چادرم رفتم زیپ کیسه خواب کشیدم لالا .که هنوز 1 ساعتی نبود خوابم گرفته بود که یکی از بچه ها اومد زیپ چادر باز کرد گفت مسلم علی زنگیده که گم شدن الان هم معلوم نیست کجا هستند .تو دلم گفتم یکی از اون روزهایی هستش که خواب به ما نیومده اومدیم از چادر بیرون به علی اقا زنگ زدیم که دیگه حرکت نکنند .هر جایی هستن اتیش روشن کنند بخوابن تا اینکه هوا روشن بشه .بعدش ما هم رفتیم دور اتیش گوشتهایی که قرار بود دور هم بخوریم .با چند نفری از دوستان گروه پژواک میل کردیم که به نظر من اصلا حال نداد سحری که خوردیم نمازم خوندم سر نماز هم کلی بچه دعا کردم که شب راحتی داشته باشند چون هوا سرد بودش و مه غلیظی هم بود صبح که شد ساعتهای 8:30 دیدیم علی اقا به همراه یکی دیگه از بچه ها گروه پژواک به سمت ما میاند سریع رفتیم طرفشون که پسر حال زیاد خوبی نداشت بعدش علی اقا گفت بریم بقیه بچه ها پیدا کنیم چون خودش اومده بود مسیر پیدا کنه ولی موفق نشده بود و دوبراه به طرف بالا حرکت کردیم مقداری اب و غذا برای بچه هایی که گم شده بودند بردیم تو راه 2 نفر از محلی های همون منطقه دیدیم که خیلی ما رو کمک کردن و تونستیم بعد از ساعتها بچه ها ببنیم که معلوم بود شب سختی پشت سر گذاشته بودند بعد از رسوندن مواد غذایی به کل اعضای تیم جون تازهای گرفتن به سمت بی بی حلیمه حرکتشون دادیم که به سلامتی بدون اینکه اتفاقی برای کسی بیفته  همه سالم رسیدن .بعدش سوار مینی بوس شدیم به طرف گنبد حرکت کردیم .

روز جمعه مثلا میخواستم زیاد به خودم فشار نیارم تا جمعه راحت بریم القجر سنگ کار کنیم ولی بدنم خیلی خسته کرده بودم ساعتهای 1 ظهر بود که یک دوش اب سرد گرفتم .بعدش کوله بستم به سمت القجر رفتم که 2 نفر از دوستان هم قرار بود اونجا باشند تا با هم کار کنیم .رفتم اوجا دیدم بله دیر رسیدم بچه ها حسابی کار کردن خسته شدن ولی بی خیال نشدم .لباسهم پوشیدم یکمی کار کردم ولی دیدم نمیشه با دهان روزه دیگه هیچی تو بدن ندارم .تا نزدیکهای افطار اونجا بودیم بعدش سوار ماشین شدیم دیگه بعد از 2 روز ماجرایی با کلی اتفاقهای جالب به خونه رفتم .تازه مهمونی هم دعوت بودیم وقتی رسیدم پای سفره نمیدونم چی میخوردم .

هورااااااااااااااااااااااااااااااااا...

یا علی..

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  روز جمعه برای اینکه روزه به هم نخوره به اتفاق یکی از بچه های سنگنورد رفتیم نزدیکترین نقطه که اگر تا خیلی وقت هم کار میکردیم .چون نزدیک شهر بود مشکلی نداشت امروز با دوستم رفتیم القجر که یک قسمتی سنگهای خوبی داره البته سنگهای کوتاه و به صورت بولدر کار کردیم تا ظهر به کوب کار میکردیم یعنی از 5 صبح که اومدیم تا ساعتهای 11 روی سنگها بودیم.بعدش چون نمیتونستیم غذل بخوریم به جاش یک خواب راحت حسابی کردیم تا اذان که نماز خوندیم دوباره رفتیم طرف سنگها وقتی که حسابی دیگه از خسته شدیم وسایلمون جمع کردیم به سمت پایین حرکت کردیم .تو راه بچه های گروه دیدیم که برای افطاری امده بودن تو کوه چون دیگه خسته بودم دوباره حس بالا رفتن نداشتم گفتم من نمیام .بعد از خدا حافظی از بچه ها رفتیمماشین سوار شدیم و به شهر برگشتیم.

یا علی ......

تا برنامه بعدی فعلا بای.

دوستون دارم.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  شب مانی با یکی از دوستام به همراه 4 جزقاله شر در قلعه ماران

1-کچل شدم

2- دیووونه شدم

3-بیزار شدم

از من به شماها نصیحت بچه شر با خودتون تو کوه نبرید 

هر چی از قبل توجیح کنید که باید تابع سرپرست باشند به گوششون نمیره.

حوصله نوشتن زیاد ندارم .

روزه و نمازهای همه دوستان قبول.

یا علی.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
   
 
  سلام به همه دوستان مثل اینکه صعودهای 6 ماهه اول سال به همین دماوند ختم میشه .

دماوند جبهه شمال شرقی به سرپرستی اقای اسماعیلی با 13 نفر کوهنورد ..

روز چهارشنبه ساعت 8:30 صبح مورخ با 88/5/21 به سمت جاده هراز و ناندل حرکت کردیم ساعتهای 5 بعد از ظهر به روستای ناندل رسیدیم برای رسیدین به روستای ناندل باید از روستهای گزنک و میانده بگذری به روستا که رسیدیم قرار بر این شد که شب خونه اقای صالحی یا خونه کوهنورد بخوابیم .البته من که اصلا تحمل اونجا خوابیدن نداشتم چون خیلی خیلی خفه بود با چند نفری از بچه ها به بیرون خونه روی ایوان چادر زدیم و شب همون جا خوابیدیم .صبح ساعت 5 صبح سوار نیسان شدیم تا به طرف چابکسر که محل تحویل کوله ها به قاطرها بود رفتیم بین راه 2 نفر از بچه های گروه به سمت جبهه شمالی حرکت کردند تا یخچال دوبی سل را صعود کنند و شدیم 11 نفر برای جبهه شمال شرقی به چابکسر که رسدیم قاطرها هنوز اماده بارگیری نبودند به همین جهت بچه ها با کوله های سبک به طرف بالا رفتند ومن به همراه یک نفر دیگه موندیم تا قاطرها بارگیری بشند بعدش ما حرکت کنیم. بعد از این که بارها به روی قاطرها رفت ما هم حرکت کردیم خوب چون من کوله سنگین میکشیدم دوستم مراعاتم میکرد و زیاد تند نمیرفتیم وسطهای راه گروه دیدیم و به تیم ملحق شدیم ساعت 8 که از اونجا حرکت کردیم ساعت 1:30 به تخت فریدون رسیدیم و با چادرهایی که از روز قبل دچار طوفان باد شده بودند مواجه شدیم که همه داغون شده بودند .هنوزم باد میومد بادگیر پوشیدیم منتظر شدیم که قاطرها بارها بیارند بالا تنها اشتباهی که کردم باید چادر خودم که با یکی از دوستام مشترک بودیم با کوله به بالا میاوردم بالاخره بعد از 2 ساعت تاخیر جناب اقای قاطر به همراه خانم بچه تشریف اوردند و همه بچه های گروه تشویقشون کردند مثل اینکه تو راه چپ کرده بود .یکی از اعضای گروه قبل از اینکه قاطرها برسند به طرف قله حرکت کرد تا تنهایی قله فتح کنه ولی وقت کم اورده بود برگشته بود چادرها میان سنگها هر جا که مسیر باد کمتر بود برپا کردیم حسابی هم محکم کردیم تا بلایی سرشون نیاد سرپرست گفت ساعت 4:30 به طرف قله حرکت میکنیم کم کم هوا داشت تاریک می شد ساعت 9 شب بود که هم چادریم گفت مسلم اب نداریم برو اب بیار خوب منم عشقم این کارها هستش قوطی های با برداشتم به سمت یخچالی که انتها اون اب داشت حرکت کردم که نزذیک نیم ساعت طول میکشید .به سمت پایین رسیدم دیدم صدای ادم میاد که میگه ماشااله موهای تنم سیخ شد گفتم خدا تو این تاریکی این باز کیه چراغ هم نداشت نور چراغ پیشانی انداختم تو چشماش که دیدم یک نفر عینکی که داره میخنده که دیگه بدتر شک کردم اخه ترسیدم جن باشه بعدش اینکه گفت راه گم کرده و دوستاش رفتن بالا دیگه خیالم راحت شد از بچه های کلوپ دماوند بود و با هم خیلی رفیق شذیم بعد از اینکه اب گرفتم گفتم شما راه بیفتید جلو و من پشت سر هوای شما دارم بیچاره زیاد حال راه رفتن نداشت به خاطر همین خیلی ارام ارام رفتیم بالا به پناهگاه که رسیدم دیدم سرپرست تیمشون مثل اینکه دنبال ایشون میگرده که علامت دادم و اومدن همراهی کردن به داخل چادر و از منم کلی تشکر کردن رفتم تو چادر  یک چایی دم کردم خوردم بعدش زیپ کیسه خواب کشیدیم تا فردا صبح که ساعت 4:30 که از قبلا صحبت کرده بودیم به طرف قله حرکت کردیم مسیر نرمالی بود بعد از تقریبا 7 ساعت به قله رسیدیم که سر قدم خیلی ارام و اصولی حرکت میکرد که چند نفری که برای اولین بار بود میومدند دماوند صعود کنند بعد از عکس گرفتن روی قله به طرف پایی حرکت کردیم وساعت3:30 پایین بودیم و یک استراحتی کردیم به سمت چابکسر حرکت کردیم تا سوار نیسان بشیم از اون طرف هم سوار مینی بوس و بعدش .....شهر خودمون

تو این صعود 4 نفر از بچه ها که اولین بار بود دماوند میومدند یک سوری گرفتیم و وسط راه اکبر جوجه پیاده شون کردیم این یک رسم هستش تو گروه ما

بچه هایی که از جبهه شمالی میخواستند یخچال کار کنند به علت نا مناسب بودن یخ به پیشنهاد دوستان از صعود اجتناب کرده بودن ولی ان شالاله توی مهر ماه صعود میکنند.

هوای دماوند تو این چند روزی که ما اونجا بودیم عالی بود فقط بادهای وحشتناکی داشت که اونم زیاد مهم نبود

9 نفر از بچه ها تو این صعود از اعضای اصلی بودند و 4 نفر مهمان 

یا علی........

تا صعودهای بعدی..

عکس میزارم هنوز دستم نرسیده این روابط عمومی گروه خیلی تنبل تشریف دارند.



 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت